غزلی تازه از مرتضی امیری اسفندقه

مگذار که این قافله از راه بیفتد
این قافله از راه به ناگاه بیفتد

می‌ترسم از این زخم که بی‌بخیه بماند
آن‌قدر که یک مرتبه خون راه بیفتد

می‌ترسم از این مضحکه تفرقه، مگذار
ابلیس از این فتنه به قهقاه بیفتد

مگذار نگینی که منقش به نقیب است
در چنبر انگشتر بدخواه بیفتد

مولایی و مردی کن و مگذار، پس از این
در بین رجال این همه اشباه بیفتد

تا ماهی از این آب گل آلود نگیرند
ای کاش که در برکه ما ماه بیفتد

ایران من! ای کشور آیین و نیایش
از چشم تو مگذار که الله بیفتد

بگذار عزیزی کند این منتخب فقر
یوسف نشد این مرد که در چاه بیفتد

/ 3 نظر / 13 بازدید
یه بنده خدا

یا حسین ... دارم از بغض خفه میشم اما فقط میگم یا حسین و مطمئنم این خواست خدا و دعای مومنین واقعی خدا بود که شر این اشرار به خودشون برگشت امیدوارم همه اونهایی که این راه را به اشتباه انتخاب کرده اند زودتر متوجه شوند و برگردند. به حق اقا امام حسین چون ما مردم خودمون رو دوست داریم ما همه ایرانی هستیم و ایران وطن ماست.

گفتي نكند قافله از راه بيفتد وان يوسف جعلي به ته چاه بيفتد دارم سخني با تو وترسم كه توراگوش آن لحظه شود باز كه بيگاه بيفتد تاريخ به خود ديده بسي شاعر دربار نام تو چسان بين كه بر افواه بيفتد ؟ لختي بگشا ديده ومپسند كز اين بيش ايران به كف ظالم بدخواه بيفتد آنانكه زده قافله راي من وتو بار كج شان دروسط راه بيفتد ! مگذار كه آن شحنه كه بادزد شريك است از غفلت ، باقافله همراه بيفتد گرگ اند ولباس بره پوشيده كه چوپان زين شعبده غافل شده ،گمراه بيفتد از وهم وخيالات هوا گشته مه آلود وقت است كه چشمي به رخ ماه بيفتد روزي كه شود شعبده سامريان پوچ لبخند همي بر لب الله بيفتد آن عده كه بردند زدين حرمت آن را بگذار معلق شده در چاه بيفتد شاهي كه زاندازه برون جوروجفا كرد از چشم همه عاقبت آن شاه بيفتد آنكس كه ندارد به جهان خرج عيالش از نافله وذكر شبانگاه بيفتد ظلمي كه نمودند بدين مردم م

اااااا

پاسخ اقا مرتضی : گفتي نكند قافله از راه بيفتد وان يوسف جعلي به ته چاه بيفتد دارم سخني با تو وترسم كه توراگوش آن لحظه شود باز كه بيگاه بيفتد تاريخ به خود ديده بسي شاعر دربار نام تو چسان بين كه بر افواه بيفتد ؟ لختي بگشا ديده ومپسند كز اين بيش ايران به كف ظالم بدخواه بيفتد آنانكه زده قافله راي من وتو بار كج شان دروسط راه بيفتد ! مگذار كه آن شحنه كه بادزد شريك است از غفلت ، باقافله همراه بيفتد گرگ اند ولباس بره پوشيده كه چوپان زين شعبده غافل شده ،گمراه بيفتد از وهم وخيالات هوا گشته مه آلود وقت است كه چشمي به رخ ماه بيفتد روزي كه شود شعبده سامريان پوچ لبخند همي بر لب الله بيفتد آن عده كه بردند زدين حرمت آن را بگذار معلق شده در چاه بيفتد شاهي كه زاندازه برون جوروجفا كرد از چشم همه عاقبت آن شاه بيفتد آنكس كه ندارد به جهان خرج عيالش از نافله وذكر شبانگاه بيفتد ظلمي كه نمودند بد