شعر

سروده عبدالله حسيني در وصف غدير/
بلغ بدون واهمه يا ايها الرسول/ ما انزل اليك كه اين آيه محكم است

امشب چقدر فاصله‌ام با خدا كم است
شمع و شراب و ساقي و ساغر فراهم است

آورده جبرئيل اين باده‌اي كز آن
تا هست مست جمله اولاد آدم است

سكر شراب كهنه كه حتما شنيده‌ايد
اين مي ولي به كهنگي عمر عالم است

گردد از اين شراب اگرت جرعه‌ات نصيب
برد و سلام از آن ز فرات جهنم است

بلغ بدون واهمه يا ايها الرسول
ما انزل اليك كه اين آيه محكم است

اي هادي امم كه ولاي مباركت
دين را كمال و نعمت حق را متمم است

خط نگاه روشنت اسلام راستين
انكار چشم‌هاي تو كفر مسلم ايت

بشكوهي انقدر كه اگر كافري نبود
فرياد مي‌زدم كه خداي مجسم است

مي بي دريغ نوش ولي حد نگاه دار
زين باده گر زياده بنوشي محرم است

غايي زياد خورد و بفوذ بربنا
گفتا علي قديم نه بلكه مقدم است

بر زخم‌هاي كهنه انسان بي‌پناه
عدل تو اي عدالت نستوه مرحم است

شق القمر نه معجزه حضرت رسول
اين رويداد معجزه ابن‌ملجم است

مي‌خواست دستچين كند از شيعيان خدا
ديدم كه با گلايه علي گفت در هم است


غير از الف كه آئينه‌دار جمال توست
از عجز قامت همه حرف‌ها خم است

در كنه ذات پاك تو بكم‌ اند شاعران
سيد ولي به وصف جمال تو ابكم است

این شعر زیبا از آقا ست

سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم ز کم و بيش
چون آينه خو کرده به حيراني خويشم

لب باز نکردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يک چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم

از شوق شکرخنده لبش جان نسپردم
شرمنده­ي جانان ز گران جاني خويشم

بشکسته­تر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين بسته­ي دنيا نيم اما
دلبسته­ي ياران خراساني خويشم

تـوفیـق زیـارت بـه جمـالـش نـدهنــدم
این غــم به که گویم غم پنهانی خـویشم

زان روز که در بنـد نگـاه تـو اسیـرم
افسـردۀ دیـدارم و زنـدانــی خـویشم

سرباز و نگهبـانـم و هم حامـی جـان از
جـمهـوری اسـلامـی ایـرانـــی خـویشم

من گـرچـه در ایـن دایـره شاعـر نیـم امـا
تضمیـن گـر شعریش به نـادانـی خـویشم


سید علی حسینی خامنه­ای

 

 

با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی

زیرا که طعم ساندیس، شهد است راستی راستی!

 

ای کاش میر میدید، انبوه عاشقان را

تا بی خبر نمیرد، از درد خود پرستی

 

جانباز شیمیایی، با شیخ گفت: «جانا!

با کافران چه کارت؟ گر بت نمی پرستی»

 

دندان گرگها را، هر کودکی ببیند

ای پیر انقلابی! چشمت چرا تو بستی؟

 

عاشق شو ارنه روزی، این صبر هم سرآید

اذن ولی نباشد، پنداشتی که جستی؟

 

یارب شکسته حالان، طاقت دگر ندارند

تا کی کنند اجانب، چندین دراز دستی

 

گویی ولی شناسان، رفتند از این ولایت

خط امام گم گشت، زین کارگاه هستی

 

آن روز دیده بودم، این فتنه ها که برخاست

کز بغضِ رایِ ملت، یک دم نمی نشستی!

 

این عشق دست طوفان، خواهد سپردت ای میر!

بازآ به نزد ملت، وآن روزگار مستی


با اجازه از حضرت حافظ

محمد صادق باطنی

15 دی٨٨

 

این شعر از آقای ساز گار است که به شخصه به ایشان ارادت دارم

اسلام ناب، راه شهیدان کربلاست

راه حسین، راه علی، راه انبیاست

 

هر روز روز جنگ حسین است با یزید

هر لحظه از گذشت زمان امتحان ماست

 

ای پیرو طریق ولایت به هوش باش!

خط یزید و خط ولایت زهم جداست

 

هر روز گوشه‌ای صف صفین می‌شود

کی لشکر معاویه کی یار مرتضی است؟

 

یک دسته خون زخوان معاویه می‌خورند

یک قوم را علی ولی‌الله مقتداست

 

ما از علی جدا نشدیم و نمی‌شویم

میزان حق، علی است، علی نفس مصطفی است

 

ای لشکر معاویه‌های زمان به هوش!

خط شما همیشه خطا بوده و خطاست

 

ای نهروانیان زچه باهم یکی شدید؟

فردا زذوالفقار علی فرقتان دوتاست

 

این رشته‌های سبز که بر خویش بسته‌اید

قرآن دشمنان علی روی نیزه‌هاست

 

نامردی معاویه با خونتان عجین

تکرار عمروعاص همین فتنه شماست

 

گیرم که با علی زمان داشتید جنگ

آتش زدن به هستی مردم کجا رواست؟

 

دیدید همچو مورچه گشتید پایمال

دیدید این محیط پر از لشکر خداست

 

بیهوده مثل موج نکوبید سر به سنگ

کین امت مقاوم، چون کوه پا بجاست

 

ما لب به ناسزا نگشودیم هیچگاه

هرچند تا ابد به شما ناسزا سزاست

 

با این همه به دامن ملت شوید باز

کین ملت بزرگ، کریم است و پارساست

 

چون حر کنید سوی حسین زمانه رو

تا بین خلق یکسره قامت کنید راست

 

پا جای پای حر بگذارید و حر شوید

امت پی هدایتتان بر لبش دعاست

 

این شعر هم

در ثای مادر سادات

مدینه غرق ماتم بود و دلها خانه غم بود

فضا تاریک و بر رخسار گردون گرد ماتم بود

سکوت آفرینش با قیام حشر توام بود

سراسر مسلمین را قامت از بار الم خم بود

خلایق با دلی بشکسته می گفتند پیوسته

محمد در سرای جاودانی رخت بربسته

در آن روزی که خون جاری زچشم  هر مسلمان بود

گلوی آفرینش پاره از فریاد و افغان بود

سپهر نیلگون را در درون سینه طوفان بود

علی مشغول غسل آن سفیر پاک یزدان بود

به نقش دوستی دشمن سر کین آفریدن داشت

ز جسم زنده قرآن هوای خون مکیدن داشت

سقیفه مرکز شورای افراد ستمگر بود

سقیفه پایگاه خصم سرسخت پیغمبر بود

جنایت ؛حق کشی ؛غارت ؛ستم در حق حیدر بود

نه بلکه جنگ با قرآن و اسلام و پیغمبر بود

در آنجا با حضور چند تن اوباش شورا شد

جنایاتی که در او تا قیامت رفته امضا شد

اگر بر پا نمی گردید این شورای ننگ آور

نمی گردید ره گم کرده ای اسلام را رهبر

نمی شد غصب حق بر عم و بر داماد پیغمبر

نمی زد بر سرای فاطمه دست خسی آذر

یزید و ظلمهایش بود محصول همین شورا

که خونها ریخت از آزادگان ،لعنت بر این شورا

چه شورایی که باب فتنه از آغاز  آن وا شد

چه شورایی که با آن قامت عدل و شرف تا شد

چه شورایی که با آن رخنه در اسلام پیدا شد

چه شورایی که استحکام آن با خون زهرا شد

نقاق و فتنه و آشوب و طغیان بود این شورا

ستم در حق اهل بیت و قرآن بود این شورا

دو روز اسلام را رخت غم و اندوه شد در بر

یکی در روز شورا و یکی در مرگ پیغمبر

به مرگ مصطفی شد عالم اسلام بی رهبر

به شورا گشت کوته دست خلق از دامن حیدر

/ 0 نظر / 14 بازدید