این خاک را به جنت اعلی نمی دهم

من نه اهل عبادت ان چنانی هستم و نه کار بسیار بزرگی در زندگی ام انجام داده ام، خیلی شاهکار کرده باشم همین نماز های یومیه را سعی کنم بخونم که اون هم خیلی وقت ها قضا می شه. و این رو از روی شکسته نفسی و از این جور چیز ها نمی گم خودتون هم احتمالا اگر مطلب رو دنبال کنید می فهمید. اصلا قضیه من نیستم که کرم ارباب است چه بسا حضرت با خیلی ها مهربانی کرد و در کربلا جوابش را با تیغ و نیزه دادند خدا به ما رحم کنه. اما فدای همه ی نوکرای امام حسین بشم که اربابشون چقدر ما رو تحویل گرفت و در حرمش پناه داد. سعی کرده ام همه ی جزئیات را بنویسم برای همین شاید کمی طولانی بشه که البته ببخشید!!

از مقدمات سفر و اینکه چگونه شد که ما همراه با بقیه رفقا راهی شدیم بگذریم چرا که حقیر نه دعوت نامه داشتم و نه لیاقت لکن می دانم از کرم ارباب بود که من را بی دعوت در حرم حقش راه داد.

از کوی دانشگاه تهران سوار اوتوبوس شدیم و در حالتی از گیجی و تردید به سوی مرز مهران راهی شدیم. در راه من و یکی از دوستان دانشگاه مدام به هم می گفتیم :« جواد انصافا من باورم نمی شه داریم می ریم کربلا!!» مدتی بعد «حامد واقعا من فکر می کنم یه چیزی می شه ما نمی رسیم!!!» «آقا از لب مرز برمون می گردونن»«آره بابا من از یکی از دوستام شنیدم این کاروان قبلا هم می خواسته بره ولی نشده»... .

خلاصه این صحبت ها تا آخر سفر همراهمان بود و همش تعجب خودمان را اعلام می کردیم. کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و روحانی کاروان مناجاتی را با مولایمان آغاز کرد درون اوتوبوس حال و هوایی شده بود، یکی از جملات حاجی این بود: «آقا ما تا همین جا هم که اومدیم کافیه اگر از همین جام ما رو برگردونن برامون بسه ما لیاقت نداریم  و ... .» خلاصه این مناجات تموم شد و این قسمت از مناجات حاجی برای من و جواد با توجه به سابقه ای که داشتیم!! خیلی قریب به واقعیت می نمود. بحث حالا کمی حالت شوخی به خودش گرفته بود و این برای ما تیکه شده بود منو جواد همش به هم می گفتیم حاج آقا یه چیزی می دونست داشت ما رو آماده می کرد و قدم به قدم ... . البته من به جواد گفتم« حاج آقا با تو بوده و ما انشاءالله به پابوس ارباب می رویم!! خلاصه آقا جواد کربلا رفتن توفیق می خواهد!!»البته می دانید که شوخی می کردیم. بگذریم سروکله زدن من و جواد هرچه از مدت زمان سفر می گذشت بیشتر می شد و دامنه اش هم به همه ی اوتوبوس کشیده شد. در ابتدا به جز چند نفر بچه های دانشگاه بقیه را نمی شناختیم برای همین فرصت خوبی بود تا با بچه های دانشگاه های دیگر هم آشنا شویم، البته به سبک خودمان!! این را هم داخل پرانتز بگویم، تقریبا مدیریت اصلی اردو را بچه های یکی از دانشگاه های تهران در دست داشتند و بیشتر تصمیم گیری و هماهنگی ها را انجام می دادند، بگذریم، قرار شد هر اوتوبوس به چند گروه تقسیم شوند چون کنترل همه بچه ها در طول سفر برای مسئول اوتوبوس بسیار سخت بود و اینطوری هماهنگی ها بهتر انجام می شد خلاصه اینکه من و جواد و بقیه بچه های دانشگاه امیرکبیر همراه با حاجی و برادر سجاد! در قالب یک گروه به سرکردگی جواد و البته در آخر اوتوبوس، دور هم جمع شدیم. حالا دیگر کمی با حاجی همان روحانی با صفای اوتوبوس هم کمی رفیق هم شده بودیم. راستی اسم گروهمان را هم به پیشنهاد جواد گذاشتیم گروه «زینبییون». خلاصه اینکه بعد از هربار پیاده شدن ندای این زینبییون جواد بلند می شد و همه را جمع می کرد. خلاصه اینکه به مرز مهران رسیدیم و قرار شد فردایش از مرز رد بشویم تردید ها در من و جواد و شاید در خیلی های دیگر کم کم همراه با اندکی استرس هم همراه می شد که البته با این همه آشی که برادر یلماز برایمان پخته بود سرمان گرم شده بود.

اما حاج داش برادر و حالا کربلائی محمد ترک یلماز چه آشی برایمان پخته بود را در ادامه بخوانید!

روز قبل از سفر برادر یلماز تماس گرفت و گفت با توجه به پیاده روی که در طول سفر داریم(از نجف تا کربلا) و ویژگی ها و انبوه زائرانی که هر سال این مسیر را می پیمودند بهتر است ما یکسری اقلام فرهنگی آماده کنیم و در طول سفر توزیع کنیم اگر پایه ای بعد از نماز مسجد دانشگاه باش! خلاصه با توجه به گزارشاتی که برادر یلماز از سفر تمتع خودش فرستاده بود و بابی از باب ها خدمت به انقلاب را برایمان گشوده شد من هم رفتم و در جلسه شرکت کردم تا ببینیم با توجه به جو عراق چگونه می شود صدور انقلاب کرد!!

در جلسه مباحث و پیشنهاداتی مطرح شد ولی چون فرصت کم بود باید سریع تصمیم می گرفتیم و البته اقدام برای خرید! برادر یلماز با مسئولین اردو که از همان دانشگاه خاص! که گفتم بودند هماهنگی ها را انجادم داده بود و قرار شد تا ما صدور انقلاب کاروان را بر عهده بگیریم!! بعد از تماس با تعدادی از اساتید و کسانی که تجربه داشتند  بحثمان را نهایی کردیم.

قرار شد تعدادی از تی شرت هایی که عکس امام خامنه ای و ید حسن نصرالله را دارند خریداری شود و در اردو توسط عوامل امیرکبیری موجود درون همه ی اوتوبوس ها توزیع شود و فروخته شود!! البته تعداد آنها به خاطر ملاحظات امنیتی ای که مسئولین اردو که از همان دانشگاه خاص بودند داشتند و بعد از سفر بیش از پیش مطمئن شدیم اصلا اعتبار نداشت، محدود بود حدود 20 عدد برای یک کاروان 400 نفری!! تعداد زیادی هم از برچسب هایی که عکس امامین خامنه ای و خمینی بود را خریداری کردیم تا اگر با کسی بحث مان شد به عنوان هدیه به انها بدهیم از این دست اقلام چند جور خریداری شد از جمله پیکسل هایی که با سنجاق به روی سینه نصب می شدند و عکس آقا و امام روی انها بود تعدادی هم سربند لبیک یا خامنه ای و تعدادی بیانیه به زبان عربی هم تهیه شد که باید از حسین آقا تشکر کنیم.

خلاصه بگذریم در مهران اقلام  را توزیع کردیم بین عوامل خودمان!! در اوتوبوس ها. وقتی یکی از بچه ها خواسته بود در اوتوبوس اشان توزیع کند یکی از بچه های همان دانشگاه خاص! مانع شده بود البته یادم نمی آید از مسئولین بود یا نه ولی خلاصه از اون تبار بود.یکی دیگر هم از بچه های همان طایفه! به برادر افشین یک سری چیز ها گفته بود که شاید می توانست ما را بترساند تا بیخیال قضیه شویم برادر افشین در جلسه انها را توزیع داد و گفت که گفته:! در عراق جو یکدست نیست و بین طرفداران آیت الله سیستانی و مقتدا صدر و حکیم و ... اختلاف شدید هست از طرفی هم عراقی ها دید خوبی نسبت به امام خامنه ای ندارند و این به خاطر فتوای ایشان در مورد قمه زنی و اینکه توهین به مقدسات اهل سنت حرام است، اتفاق افتاده است(که البته بعدا مشخص شد که این جوری هم نیست و رفیقمان کمی زیاد پیاز داغش را زیاد کرده!) و از طرفی هم فضا امنیتی است و ممکن دم مرز به شما گیر بدهند و یا در عراق باز داشتتان کنند و ... .»

بعد از این حرفها یکی از بچه ها که خداوند نگهدارش باشد و عاقبت به خیرش کند با صراحت تمام گفت:« خوب برنامه تغییر نمی کند و همین کار هایی که قرار شد را انجام می دهیم و این صحبت ها را هم به بچه های بخش صادرات انقلاب می گوییم در نظر داشته باشند» البته همه بعدش خندیدند ولی من حرفش را قبول داشتم! چون اولا در ان انبوه جمعیت با این حکومت فشل کی می خواست ما را شناسایی و بعد دستگیر کند در ثانی اگر اقبال در انجا با حضرت آقا خوب نیست وظیفه ی ماست که روشنگری کنیم و از نائب امام زمانمان هم دفاع کنیم.

خلاصه بعد از کلی بحث همان شد که از اول قرار شد بشود!!

محصولات توزیع شد و به سمت مرز حرکت کردیم وقتی سوار اوتوبوس ها شدیم مسئول اوتوبوس توضیحاتی را برای ادامه سفر داد که از جمله ی آن ها این بود:« که وقتی از مرز رد می شیم  اگر آمریکایی ها چیزی گفتن و یا حرکت توهین آمیزی انجام دادن جواب ندین،مثل یک آدم عادی رد شید مثل یک ابله!! این را مخصوصا برای کسایی می گم که می خوان در این سفر برنامه ویژه ای داشته باشن» بعد نگاهی به ته اوتوبوس کرد و گفت« مخصوصا اوانایی که اون ته نشستن دقت کنن»بعد نگاهی به جلوی اوتوبس انداخت و دید از قضا من و جواد جلو نشستیم و در کنار بقیه نیستم بعد گفت:« و البته کسایی که اون جلو هم نشستن!» ما هم کمی مزه ریخیتیم و باهم خندیدیم. اما قرار شد برنامه تغییر نکند . حتی به ما گفتند چفیه هم لب مرز نیندازید!! ما و بچه ها که انداختیم هیچی هم نشد! البته دلیل داشت و اون هم این بود که آمریکایی ها لب مرز نبودن تا ما بهشون نشون بدیم « یه من »کاروان بچه حزب اللهی عاشق جهاد و شهادت چقدر کره داره! باید نشانشان می دادیم که «هیهات من الذله»!! اما حیف که نشد. البته بگذریم که در این مورد خاص ما مثل حضرت ابراهیم و قربانی کردن پسرشان تا پای قضیه رفتیم ولی مشکل ما این بود که اصل قضیه نبود!! و البته در کنار انبوهی از تفاوت ها این مورد هم از جمله ی فاصله ای بود که ما تا حضرت ابراهیم خلیل الله داشتیم، فکر کنم برای همین است که هجرتمان به سوی خداوند کند پیش می رود. بگذریم از همه ی این مسائل آدم باید نیتش پاک باشد!

حالا دیگر ما بدون هیچ دردسری از مرز رد شدیم و سوار اوتوبوس های بازیافت نشده ی عراقی شدیم آخر اینجا هنوز خودروهای فرسوده تعویض نشده اند برای همین هوای سرد را باید با وزش سوزناک نسیمی! که از سوراخ های خارج از برنامه ریزی اوتوبوس و بخاری که خراب بود و کار نمی کرد، تحمل می کردیم. البته بی خیال هر وقت به فکر فرو می رفتم که ما از مرز رد شدیم و قرار است به حرم اباعبدالله برویم قند در دلم آب می شد. مدتی را با خوابیدن در ماشین گذراندیم بعد از آنکه همه ی قند ها در دلم آب شد! از خواب بیدار شدم و متوجه شدم پای راستم به دلیل مجاورت با یکی از همان سوراخ های تعبیه شده! در اوتوبوس تقریبا بی حس شده است برای همین مجبور شدیم شام را در کنار امیر و جواد در کفِ تهِ اوتوبوس بخوریم. گفتنی است عبارت«کفِ تهِ اوتوبوس» فقط برای اوتوبوس های عراقی صدق می کند لکن سعی نکنید این عبارت را حتما درک کنید و البته نکته ی دیگری که قابل ذکر است این که امیر هم از بچه های گروه زینبیون و ورودی 89 مهندسی پزشکی است و تا حدودی از اعضای فعال گروه به حساب می آید!!!

سرتان را درد نیاورم اینجا نجف است و ما سجده بر آستان علی مرتضی داریم... .

«‌بسیجی عاشق کربلاست، و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام‌ها. نه، کربلا حرم حق است و هیچ‌کس را جز یاران امام حسین (ع)راهی به سوی حقیقت نیست.
کربلا، ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر. ما می‌آییم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آن‌گاه روانه‌ی دیار قدس شویم».  سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی

ادامه دارد

/ 1 نظر / 31 بازدید
پژواک

پایگاه اطلاع رسانی پژواک ، " پژواک صدای مردم ایران " جهت انتشار مطالب خود در فضای سایبر و بازدید و بازتاب بیشتر آنها و همچنین اعلام انتقادات و پیشنهادات خود به مسولین کشوری ، می توانید به آدرس زیر مراجعه نمایید: http://pejvaknews.ir ارتباط مستقیم با مدیر سایت: info@pejvaknews.ir http://pejvaknews.ir/fa/pages/contact.php اشتراک خبری رایگان: http://pejvaknews.ir/fa/pages/newsletter اشتراک در سامانه پیام کوتاه به صورت رایگان تنها با ارسال یک پیام کوتاه به شماره 30004381 +حرام بودن صحبت کردن دختر با پدرش در غیاب مادر http://pejvaknews.ir/fa/pages/?cid=3820 تصویر: دعوا بر سر یک تکه نان http://pejvaknews.ir/fa/pages/?cid=3810